عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت بگویم،بنویسم،که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظه ی باران نرسیده است؟وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است،به ایمان نرسیده است...بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید،بنویسد،که چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است؟چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟خداوند گواه است،دلم چشم به راه است...و در حسرت یک پلک نگاه است...ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسدکاش به جایی،برسد کاش صدایم به صدایی...